قصه جوانی متوهم است که همیشه در رویا بسر می برد و دوست دارد به گذشته برگردد و اشتباهاتش را جبران کند... شما جدیش نگیرید چون همچین چیزی ممکن نیست...

موفقیت تختی در میدان‌های ورزشی حسادت‌های هم تیمی‌های او را برمی‌انگیزد، و محبوبیتش در میان مردم باعث ایجاد حساسیت در حکومت می‌شود، بخصوص که او از نظر گرایشی به جبهه ملی و مصدق داشت. کارشکنی‌های دوجانبه (حسادت‌های ورزشی و کارشکنی) همراه با چند ناکامی در اواخر دوران ورزشی اش، تختی رو سرخورده و خسته می‌کند و ازدواجش در ۱۲ آبان ۱۳۴۵ هم نه تنها تغییری در وضعیت او نمی‌دهد بلکه به دلیل اختلاف‌های او با همسرش این وضعیت تشدید می‌شود. تولد پسرش بابک در شهریور ۱۳۴۶ نیز تأثیری در وضعیت او ندارد و سرانجام غلامرضا تختی در هفدهم دی ۱۳۴۶ و دو روز پس از تنظیم وصیت نامه اش در دفترخانه ای، در اتاق ۲۳ هتل آتلانتیک تهران با خوردن دارو خودکشی می‌کند.

داستان مرد نویسنده مسنی است که به خاطر از دست دادن دوستانش و از دست دادن توان نوشتن دچار افسردگی شده و بعد از یک تصادف عجیب حالا دائم در گوشش موسیقی قری می‌شنود و می‌رقصد و حالش خوب شده…

یک افسر پلیس به نام سیمونز و یک کودک پیش‌دبستانی به نام کارینا برای به دام انداختن خلافکاری بزرگ، با هم متحد می‌شوند و در این بین ماجراهای جالبی رخ می‌دهد…

جف و کارن که در حال گذران زندگی شان هستند، زوج خوشحال و خوشبختی را مشاهده می کنند که در همسایگی شان حضور دارند. در ادامه آنها با یکدیگر آشنا می شوند اما بزودی مشخص می شود که آن زوج جاسوسان دولت هستند و اکنون جف و کارن نیز درگیر نقشه‌ی جاسوسی بین المللی آنها شده اند…

صهیون، شهر انسان‌ها در مقابل حملات بی امان ماشین‌ها مقاومت می کند، در حالی که نئو در میدانی دیگر، برای خاتمه دادن به این نبرد، با مامور اسمیت سرکش می جنگد.

سالار یکی از مالکین با نفوذ منطقه هزارجریب، در آرزوی فرزند تصمیم می‌گیرد برای چهارمین بار ازدواج کند. آق‌عمو که معتاد به مواد مخدر است و در گاوداری صالح مشغول به کار است، می‌پذیرد در ازای پرداخت بدهی‌ای که به صالح دارد، دخترش را به عقد برادرش سالار در بیاورد. بهار که از قبل دل در گروی کسری داشته، در مقابل این پیشنهاد به شدت مخالفت می‌کند اما…