داستان فیلم در مورد زن و شوهری با نام‌های بهار (پریناز ایزدیار) و حسین (بابک حمیدیان) است که در حال تلاش برای درمان بیماری سرطان فرزند خود هستند. در این میان دکتر به آن‌ها پیشنهاد می‌کند که با استفاده از سلول‌های بند ناف فرزند جدیدشان، برای درمان این کودک اقدام کنند. حال مشخص می‌شود که در واقع این کودک مریض فرزند حسین نیست و بهار برای درمان و به دنیا آوردن بچه جدیدی که بندنافش کاربرد دارد، باید به همسر قبلی خود که خیلی عجیب به خاطر قتل و تجاوز در زندان است، نزدیک شود!

عماد استاد دانشگاهی خوشنام و یک چهره تلویزیونی مورد توجه است، او ناگهان توسط پلیس با اتهام هایی جدی مواجه می‌شود که خود و خانواده اش را در موقعیت پیچیده‌ای قرار می دهد.

یونس و علی، پدر و پسر خلبانی هستند که مأموریت ویژه آنها به پرواز درآوردن هواپیمایی در تَدمُر به سمت دمشق است، آنها باید مردم تحت ظلم داعش را به وسیله این پرواز نجات دهند، اما در این راه مشکلات غیرمنتظره و هولناکی در انتظار آنهاست…

«دانش شیفته سینما و عاشق هما هنرپیشه محبوب شهر است. کاظم خان شیفته کازابلانکا و جواز کسبش است. شاپور شیفته تن ماهی و مصفای ممنوع التصویر است. شهر پر از گدا شده و منتظر زلزله قریب الوقوعی است. هر چند وقت یکبار هم جنازه زنی با سر تراشیده کنار ساحل پیدا می شود. به قول بازپرس کیانی: اوضاع خیته!.» تو پرورشگاه صدام می کردند مسخره باز! اما من مشت محکمی حواله صورت یکیشون کردم تا داستان رو شروع کنم.