داستان روایتگر یک مرده کش می باشد. وحید با خبر می‌شود که همسرش بدون اجازه او پسر چهار ساله شان را برای جراحی قلب به تهران آورده. او بی وقت به همراه برادرش سعید خودش را به تهران می رساند و این آغاز بحران پیچیده ای بین آن هاست.

سیامک جوانیست که بعد از مدتی اشتغال به تهیه داروهای کمیاب و همچنین کلیه برای بیماران، به دلالی قلب برای بیماران نیازمند پیوند پرداخته است. از همین رو وی همیشه و همه جا به دنبال یافتن مواردی است که شخصی بر اثر مرگ مغزی، مستعد اهدای اعضا باشد و در نتیجه او قلب فرد درگذشته را برای یکی از سفارش دهندگانش خریداری نماید. این در حالیست که خانواده ی وی چه مادر و چه نامزدش که دختر خاله اش نیز می باشد، از شغل او اطلاعی ندارند و…

یک صدابردار حرفه ای سینما (با بازی علی مصفا) ناگهان خود را گرفتار عشقی میابد که او را مجبور به انتخاب میکند، انتخاب عشق یا وجدان…

ظهری می آید تا بسازد! اگر نبازد… رضا (امین حیایی) پس از هشت سال کار کردن در ژاپن، به محله‌شان به نام درخونگاه بر‌می‌گردد که…

موفقیت تختی در میدان‌های ورزشی حسادت‌های هم تیمی‌های او را برمی‌انگیزد، و محبوبیتش در میان مردم باعث ایجاد حساسیت در حکومت می‌شود، بخصوص که او از نظر گرایشی به جبهه ملی و مصدق داشت. کارشکنی‌های دوجانبه (حسادت‌های ورزشی و کارشکنی) همراه با چند ناکامی در اواخر دوران ورزشی اش، تختی رو سرخورده و خسته می‌کند و ازدواجش در ۱۲ آبان ۱۳۴۵ هم نه تنها تغییری در وضعیت او نمی‌دهد بلکه به دلیل اختلاف‌های او با همسرش این وضعیت تشدید می‌شود. تولد پسرش بابک در شهریور ۱۳۴۶ نیز تأثیری در وضعیت او ندارد و سرانجام غلامرضا تختی در هفدهم دی ۱۳۴۶ و دو روز پس از تنظیم وصیت نامه اش در دفترخانه ای، در اتاق ۲۳ هتل آتلانتیک تهران با خوردن دارو خودکشی می‌کند.

به جان نیاز، قصاص بخوای بچه رو می گیرم طلاقت میدم جان یه دونه دخترمونو قسم خوردم که بدونی این کارو می کنم به جان نیاز

سعید، مرد چهل و چهار ساله‌ای که همسرش را سال‌ها پیش در یک سانحه از دست داده، با دختر دوازده ساله‌اش نبات زندگی آرام و شیرینی را در تهران سپری می‌کند. با ورود ناگهانی زنی به زندگی نبات، سرنوشت همه آن‌ها دستخوش تغییراتی می‌شود…